تبليغاتX
صادق هدایت

ازنظر شباهت ظاهری و اخلاقی که بین ما موجود بود خیلی خوب میتوانستم او را بفهمم و احساسات او را درک کنم ، یک شب در پاریس در منزل من تا نیمه شب برایم آخرین کتاب خودش یعنی توپ مروارید را خواند . در جزوۀ شخصی نوشته بود و اظهار داشت خیال چاپ ندارد . با تمام درد روحیی که با او هم آغوش بود خنده از لبانش دور نمیشد و مدتی خندیدیم بر سر این کتاب .

صادق هدایت به محض ورود به پاریس به من تلفن کرد و گفت : در یکی از هتل های بولوار سن میشل زندگی می کند و آدرسش را داد که بروم به دیدنش و بعدا مرتب منزل ما می آمد و میگفت در صدد هستم یک آپارتمان با آشپزخانه پیدا کنم . برای من قدری تعجب آور بود برای کسی که اصلا اهمیت به غذا نمی دهد ، بگردد به دنبال خانۀ با آشپزخانه .

بر خلاف آنچه تصور میشد که پاریس را برای زندگی در نظر گرفته ، می بینم که برای مرگ انتخاب کره بود .

صادق هدایت با این که این مملکت را دوست میداشت و از فرهنگ آن برخوردار بود ولی هرگز برایش این شهر عزیزتر از ایران نبود ، آثار او گواهی بر این نکته است ، همانطوری که هیچ زبانی را بر زبان فارسی گرامی تر و برتر نداشت و اظهار کسالت می کرد که زبان فارسی در حال رکود مانده و شاید عهد ما عقب هم رفته باشد .

روزی در یکی از کافه های مونت پاراناس نشسته بودیم اظهار داشت : " اگر عرضه یا میل تهیۀ قصری در دیار خود نداشتم از دیر زمانی در ملک خاج پرستان خانۀ آخرتی برای خود زیر سر گذاشته ام " . من حرف او را شوخی پنداشتم  و حمل بر این کردم که می خواهد برای همیشه اینجا بماند و هرگز بر نگردد ولی نمیدانستم چه مدت ؟ .

حساسیت بی اندازه و روح دانشمند و قدرت هنری او بود که او را به مرگ کشانید .صادق هدایت نتوانست خود را با زندگی سراسر فریب و بی قواره سازش دهد . به زندگی هرگز خود را پابند نکرد که بتواند هر روزی که بخواهد خودش را نجات دهد و این زنجیر را پاره کند . مانعی نمیدید که تک و تنها باشد ولی زیر بار منت و هزاران حوائج زندگی نرود برای آمیزش با دیگران ، زیرا خودش را غنی تر از هر کس میدانست به دلیل این که محتاج به زندگی نبود .

صادق هدایت دلبستۀ وطن و هموطنان خود بود و این علاقه او را به نوشتن کشانید که آنی غافل نبود . همیشه میگفت نویسنده ای که با مردمانش سر و کار ندارد و شریک غم و شادی آنها نیست دکاندار است .

با روحی دردناک روزی گفت : ( خشت های منقش و کتیبه های آثار تاریخی بعد از حفریات به مناسبت نبودن متخصص که خط را در محل بخواند و ظاهرا لازم بود به خارج حمل شود برای کشف ، بعد از مدتی خبر دادند که خشت ها تحمل حرارت کوره را نیاورده اند و همه از بین رفه است ) چطور ممکن است ممالکی که بزرگترین اختراعات بشری را قادر هستند انجام دهند یکمرتبه هشتاد خشت را با هم در کوره قرار دهند بدون این که اول امتحان شود مثلا با دو عدد آن . این جمله تاریخی است که برای شما می نویسم . بیشتر میتوانید پی ببرید به روحیۀ یک نابغه ای که ترجیح داد از بین برود که بدون استقلال زندگی کند . از این نتیجه می گیریم که دقیقه ای دور از مملکتش زندگی نمیکرده و تمام نا امیدی او از عقب ماندگی علم در وطنش بود و راه علاجی نمیدید جز راهی که دیگر نخواست تماشاچی باشد ...

23 ژوئن 1969

نوشته شده   توسط مهدی  | 


صبح اول آوریل 1951 با صادق هدایت  قرار ملاقات داشتم . به هتل او که در کوچه ای نزدیک به میدان "دانفرروشرو" بود رفتم ، پس از مدتها تغییر هتل ، او از این جا و از اطاقش راضی بود .

هنگامی که نشستم چشمم افتاد به زنبیل سیمی کاغذهای باطلۀ زیر میزش . توی آن تا نزدیک سه چهارم از پاره کاغذهای خط دار دفترچه پر بود . در این باره پرسیدم . شاید جمله درست یادم نباشد ، جواب داد : " همه اش را پاره کردم . هر چه نوشته داشتم پاره کردم . دیگر یک خط نخواهم نوشت . " من با کنجکاوی زنبیل را پیش کشیدم . از جملاتی که روی آنها دیده می شد متوجه شدم که متن یک رمان چاپ نشده است که در ایران و دو تا نوول در پاریس نوشته بود . میخواستم کاغذها را از او بگیرم و با چسب بچسبانم که اجازه نداد . ابتدا اصرار او را جدی نگرفتم ولیکن به تدریج متوجه شدم که دارد سخت عصبانی می شود . پرخاش کرد که چرا به کارهای خصوصیش دخالت می کنم .

موضوع رمان تا آنجا که قریب 50 صفحه برایم خوانده بود سرگذشت مردی بود که به طرز فجیعی در میان یک دسته لشوش مقتول می شود و روحش می آید و به مجسمۀ سابق میدان فردوسی تکیه می دهد و پس از شرح زندگیش می رود و از بام خانه مادرش را نگاه می کند  که در حین وسمه کشیدن مهمان برایش می رسد و او برای این که اندوه خودش را به مناسبت مرگ پسرش نشان بدهد به دروغ می زند زیر گریه . روح مرد مقتول با تنفر خانه را ترک می کند و تنها روح مرغی است که مردی یهودی سر می برد . چون جزییات این رمان را به درستی در خاطر ندارم از نقل آن صرف نظر می کنم .

نوول دیگری را که برایم تعریف کرد چنین بود : دو نفر برای معاملۀ قهوه خانه ای به نزدیک سمنان می روند . روی تختخواب چوبی می نشینند ، چای می خورند و قلیان می کشند و دربارۀ قهوه خانه و تغییرات آیندۀ آن و باغ محل گفتگو می کنند . ناگهان زلزله شدید و سریعی در می گیرد و این دو مسافر وقتی سرشان را بلند می کنند متوجه می شوند که قهوه خانه ، باغ و تمام آبادی مورد بحثشان را زمین بلعیده است .

هدایت به پاریس آمده بود که دیگر به ایران برنگردد « در این باره نقل می کرد که پس از فروش کتاب هایش که تا اندازه ای برای پدرش عادی بود . چون که برای سفر به هندوستان نیز چنین کره بود . می خواسته که میز تحریر بزرگش را هم بفروشد . و این مایۀ شگفتی پدرش بود . » و بعد خودش پوزخند می زد و می گفت : « اما شست پدرم هم خبر نشد که چرا » . شاید هدایت آمده بود تا دانسته و سنجیده خودکشی بکند " دلالیل بسیار هست و مجال نقل آنها نیست " . اما مردن آسان نیست . مدتی وقتش را در جستجوی خاطرات جوانیش می گذراند . با دوستان فرنگی اش مراوده می کرد ، به کافه های ارکستر دار سرک می کشید ، تشویق فرنگی ها را می پذیرفت . حتی بیش و کم به فکر افتاه بود که ممکن است در فرانسه کار بکند .

ولی هر روز که می گذشت غربت را بیشتر احساس می کرد . هر روز که می گذشت بیشتر به پشت سرش نگاه می کرد ، اغلب صحبت از ایران و زندگی خودش بود . گفته هایش برای فرانسه نبود . جای کارش در فرانسه نبود . ریشۀ ایرانیش به حد عظیمی رشد کرده بود . و نمی توانست فقط با چند نفر هموطن جور و ناجور دل خوش داشته باشد .

به هر صورت این نوشته هایش که پاره شده بود ، از دست رفت . حال آن که فردای آن روز ، یعنی دوم آوریل 1951 ، هفت روز پیش از خودکشی اش ، خودش مدعی بود که دوران جوانی نویسندگیش به سر آمده و تازه موقع چیز نوشتنش شده است .

 نوشته شده در ماهنامۀ سخن ، اردیبهشت 1344 –

نوشته شده   توسط مهدی  | 


صادق هدایت

نوشته شده   توسط مهدی  | 


سختی هایی که تو مملکتش دیده بود و طرز رفتاری که با او در اینجا میشد اینها تمام در خودکشی او مؤثر بوده اند ، هدایت بیش از تمام کسانی که سنگ دلسوزی ایران را به سینه شان میزنند دلش میسوخت – اینها را می گویم برای این که بارها شده بود دیده بودم چگونه از چیزهایی که از شدت علاقه بعضی اوقات به آنها فحش میداد جلو فرنگی ها دفاع میکرد . ولی من علت خودکشی او را بزرگتر از این چیزها میدانم .

هدایت یک نویسندۀ ساده نبود . . . هر جای دیگر جز در محیط ما بوجود آمده بود او را شناخته بودند .

اطمینان دارم به همین منظور خودکشی به پاریس آمده بود .

او همیشه میگفت : « من به هیچ چیز ماوراء طبیعه علاقه و ایمان ندارم . چه کتابهایم بعد از مرگم چاپ شود یا نشود چه یک عده قیافه محزون و دردمند به خودشان بگیرند برایم بی معنیست . من تا روزی که زنده ام می خواهم زندگی بکنم و بعد دیگر هیچ چیز به من مربوط نمی شود . »

شب دوم آوریل ، دوشنبه ، من او را به سیرک دعوتش کرده بودم در راه من اتفاقا جوری سر صحبت را باز کردم که قدری درد دل کرد . میگفت : « نوولی را که نوشته بودم یادت هست ؟ - این قصۀ کوتاهی بود که در پاریس نوشته و بعد پاره کرده بود – اسمش " عنکبوت لعنت شده " بود ، قصۀ عنکبوتی بود که ننه اش نفرینش کرده و آبی که با آن تار میبافد خشکیده دیگر رفقایش بهش اعتنا نمی کنند و او از بینوایی میخواسته مگس خشکیده های تار عنکبوت های دیگران را بخورد که آنها هم میزده اندش . حتی از ناچاری رفیق سوسک و خرچسونه ها می خواسته بشود که آنها هم محلش نمیگذارند – گفت : خیلی به زندگی خودم شبیه است . دیگر حالا از وقتی که رزم آرا را کشته اند این چهار تا بر و بچه هایی که اینجا توی سفارتخانه اند و اوایل سراغم می آمدند محلم نمیگذارند . »

و این آخرین دیدارمان بود . ایران گرامی ترین دارایی خود را از دست داد . تاریخ ِ فکر این مملکت را نگاه کن چند قرن خشکیده بود . تا این که هدایت آمد : او هم خشکید . . .

" مقاله ای از مصطفی فرزانه : 15 اردیبهشت 1330 "

نوشته شده   توسط مهدی  | 


آقای ابوالقاسم انجوی شیرازی در مطلبی گفته بود :

هدایت قبل از سفر به اروپا بی اندازه خسته بود ، محیط هم از هر جهت ناراحتی های او را تشدید می کرد . و به ناچار به فکر سفر به اروپا افتاد . البته نیتش این بود که در اروپا کاری پیدا کند که به وسیلۀ آن کار مدتی در اروپا بماند . فروختن کتابخانه اش ، خالی کردن اتاقش ، همۀ اینها نشان میداد که او عزم یک سفر طولانی را دارد .

در دیماه 1329 عازم اروپا شد . پس از مدتی من هم سفری داشتم به پاریس ، با هدایت در کافه کلیزۀ شانزلیزه قرار گذاشتیم .

من را به هتلی برد که در آن اقامت می کرد . خانه ای ارزان قیمت . در طبقۀ دوم این ساختمان وارد اطاقی شدیم . اطاق محقر و کوچکی بود . به محض ورود به اطاق دیدم دیوارها و کف اطاق میلرزد . هدایت متوجه تعجب من شد و گفت : نترس ، خبری نیست ، از زیر این ساختمان مترو رد می شود . و چون اطاق و ساختمان کهنه است و قدیمی میلرزد . من به او اصرار کردم حتما این هتل را عوض کند . که البته خود او هم موافق بود .

بالاترین رقم حقوقی هدایت در آخرین روزهای خدمتش در دانشگاه عبارت بود از ماهی 490 تومان . آدمی مانند هدایت که خودش میداند چکاره است و دانشگاهی ها و حتی دوستان او که در خدمت دستگاه بودند میدانستند که معلومات و مطالعات هدایت در چه حدود است ، آیا آنها نمی توانستند وضعی و ترتیبی بدهند که هدایت هم مثل اشخاص دیگری که از لطف دولت ایران مامور مطالعات فرهنگی میشدند به او هم ماموریتی بدهند ؟ آیا نتیجۀ کار هدایت کم ارزش تر از دیگران بود ؟

در همین موقعی که هدایت آرزو داشت یک نان بخور و نمیری در پاریس داشته باشد و به کار و مطالعۀ خودش ادامه بدهد ، دهها و صدها نفر از طرف دستگاه های دولتی مامور مطالعه در اروپا بودند .

مثلا از طرف شهرداری فلان مردک بیسوادی که حتی سواد خواندن و نوشتن فرانسوی را هم نداشت مامور مطالعات شهر سازی بود .

در تمام عمر هدایت ، صد یک توجهی که به دیگران میشد به هدایت نشد . در همان سالهایی که هدایت با بی اعتنایی و حتی با دشمنی هیاءت حاکمۀ ایران روبرو بود ، صدها نفر افراد بی هنر مدال علمی و هنری گرفتند ولی در قبال هیچ یک از کارهای هدایت حتی دو سطر هم نه تمجید بلکه حتی تشکر هم ازش نکردند .

هدایت ، ترانه های خیام را نوشته و با پس انداز کردن از حقوق ناچیز خودش آن را چاپ کرده و بعد از آن ، وزارت معارف حق التاءلیف گزاف به فروغی و غنی داده که خیام بنویسند . خیام هدایت را با خیام فروغی و غنی مقایسه کنید  . . . گناه هدایت هم فقط یک چیز بود : مناعت و بزرگمنشی  . او میخواست به خاطر هنرش او را بشناسند نه به خاطر زد و بند و تملق گفتنش یا به خاطر افراد متنفذ خانواده اش . مقصود این که این عوامل در هدایت همگی تاثیر گذاشته بود تا . . . 19 فروردین 1330

نوشته شده   توسط مهدی  |